مقام علمی و فرهنگی علامه طباطبایی
26 بازدید
نحوه تهیه : فردی
محل انتشار : کیهان فرهنگی ) ابان 1368 - شماره 68 )(3 صفحه - از 5 تا 7)
تعداد شرکت کننده : 0

مقام علمی‏ و فرهنگی‏ علامهء طباطبائی‏ در گفت‏وگو با استاد جعفر سبحانی

با تشکر از اینکه دعوت ما را پذیرفتید، همان طور که مستحضر هستید،بیست و چهارم آبان‏ ماه سالروز وفات مرحوم استاد علامهء طباطبایی است‏ و از آنجا که جنابعالی از تلامیذ ایشان و از کسانی‏ بوده‏اید که با مرحوم علامه حشر و نشر فراوان‏ داشته‏اند،خواهشمندیم گفت‏وگو را با بیان شأن‏ و مقام علمی و فرهنگی ایشان آغاز بفرمایید.

-بنده هم از اینکه آقایان عنایت فرمودند و به‏ اینجا تشریف آوردند تشکر می‏کنم و در راه خدمت‏ فرهنگی‏ای که انجام می‏دهید برایتان آرزوی توفیق‏ دارم،به هر حال ما همه خدمتگزار فرهنگ اسلامی‏ هستیم.

حضرت علامهء طباطبایی را از نظر علمی‏ و فرهنگی نباید یک فرد به حساب بیاوریم،چرا که‏ ایشان خود به تنهایی یک امت بود.قرآن کریم در مورد حضرت ابراهیم می‏فرماید:

«ان ابراهیم کان‏ امتا»

یعنی حضرت ابراهیم را به مثابهء یک امت‏ می‏شمارد زیرا گاهی یک فرد از نظر تأثیری که در هدایت اجتماع به سوی خیر دارد به جایی می‏رسد که به تنهایی وظیفهء یک جمع را انجام می‏دهد. حضرت ابراهیم چنین کرد و به گونه‏ای کار را به‏ انجام رساند که ما مسلمانان هم مرهون هدایتها و تلاشهای او هستیم،تا آنجا که خداوند در سورهء حج او را پدر مسلمین می‏خواند:

«و جاهدوا فی الله‏ حق جهاده هو اجتبیکم و ما جعل علیکم فی الدین من‏ حرج ملة ابیکم ابراهیم هو سمیکم المسلمین..»

یعنی خداوند همهء امت لا اله الا الله را متصل به او می‏داند.پس ملاحظه می‏فرمایید که یک فرد می‏تواند کار امتی را انجام دهد.

حضرت آقای طباطبایی هم یک فرد بیشتر نبود اما براستی از نظر اشاعهء فرهنگ اسلامی و تحکیم آن در این عصر،کار امتی را انجام داد.یکی‏ از ابعاد کار ایشان،کار فلسفی است.قبل از ورود ایشان به حوزه،فلسفهء حوزه نزد جمع محدودی‏ خلاصه می‏شد،حتی حضرت امام-قدس سره-که‏ درس فلسفه می‏فرمودند برای عدهء خاصی بود و عمومیت نداشت،منظومه را هم برای گروه خاصی‏ تدریس می‏فرمودند،اما مرحوم علامه طباطبایی‏ این موضوع را گسترش داد و فلسفه را از آن حالت‏ عرشی به حالت فرشی درآورد و به اصطلاح آن را عمومیت بخشید.خصوصیت دیگر ایشان این بود که‏ معانی مشکل فلسفی را به ساده‏ترین شکل ممکن‏ بیان می‏کرد و آن را تفهیم می‏نمود.مثلا بیان‏ تعریف روشنی از ماهیت یا وجود برای هر کسی‏ مقدور نیست اما ایشان اینها را به صورتی کاملا قابل‏ درک و به ساده‏ترین الفاظ بیان می‏کرد.همان‏طور که عرض کردم،یکی از ابعاد وجودی ایشان،بعد فلسفی بود که عظمت زیادی دارد چون اولا فلسفه‏ را گسترش داد و ثانیا بین فلسفهء قدیم و جدید توفیق داد و ثالثا مانند یک محقق اصیل بر تمام‏ مسائل فلسفی مسلط بود،حتی می‏دانست کدام‏ مسائل قبل از اسلام عنوان شده و کدام پس از اسلام‏ مطرح شده است.ایشان رساله‏ای دارند که در آن‏ بروشنی بیان کرده‏اند که قبل از اسلام در فلسفهء یونان بیشتر از 20 مسئله طرح نشده بود حال آنکه‏ در فلسفهء اسلامی تعداد این مسائل به 700 می‏رسید.

در سال 1330 با نوشتن اصول فلسفه و تشکیل‏ آن جمعیت،فلسفهء جدید و قدیم را به یکدیگر نزدیک کرد و این در حالی بود که پیش از آن به نظر می‏رسید این دو فلسفه با هم متباین هستند و هیچ‏ ملتقایی ندارند.اما در مورد بعد تفسیری ایشان‏ می‏دانید که مرحوم شیخ طوسی در سال 460 فوت‏ کرد و ظاهرا زمانی که در بغداد بود تفسیر تبیان‏ را نوشت.ایشان در سال 448 به سبب آتش‏سوزی‏ بغداد که طی آن کتابخانه و کرسی تدریسش را سوزاندند به نجف رفت.تبیان در واقع مهمترین‏ تفسیر شیعه است و پس از آن تا برسیم به المیزان، اثری که بشود آن را متوسط نامید و المیزان را بالاتر از آن قرار داد،نداریم.البته مجمع البیان را داریم که تفسیر خوبی هم هست اما این کتاب هم‏ در واقع آرایش تبیان است،یعنی تبیان را گرفته‏ آرایش داده،لغات را جدا کرده،قرائت را جدا کرده،معنی را جدا کرده و گاهی هم اعمال ذوق‏ کرده،اما در نهایت حلقه‏ای نیست که بتواند حد فاصل میان تبیان و المیزان قرار گیرد.فاصلهء این‏ دو کتاب حدود هزار سال است ولی ما در این مدت‏ اثر قابل ملاحظه‏ای نداریم،البته تفاسیری نوشته‏ شده اما نه به آن صورت که بتواند جهشی در امر تفسیر به حساب بیاید،مثلا تفسیر صافی را داریم، تفسیر ملا فتح الله را داریم ولی هیچ کدام از اینها با کمال احترامی که برای مؤلفین آنها و خود تفسیرها قائلیم،اثری نبود که موجی در جهان تفسیر پدید بیاورد،حال آنکه المیزان توانست این موج را ایجاد کند.اولین موجی که المیزان ایجاد کرد تفسیر آیات به ایات بود در عین اینکه تفسیر موضوعی هم بود ناگفته نماند که این کتاب به‏ صورت تفسیر سوره به سوره نوشته شده اما در جای‏ جای آن دربارهء موضوعات قرآن هم بحث شده است. موج دیگری که ایجاد کرد این است که به بسیاری از پرسشها و سؤالاتی که در این دو قرن از طرف‏ کشیشها و به اصطلاح مستشرقین دربارهء زن،دربارهء حقوق اسلام،دربارهء بردگی و جهات دیگری که آنها متعرض شده‏اند پاسخ می‏گوید و آنها را تفسیر می‏کند.بعد سوم این تفسیر این است که قسمتی از احادیث را مورد بحث قرار داده،یعنی آنچنان‏ نیست که به هر حدیثی پرداخته باشد،ایشان‏ احادیث را عرضه بر قرآن کرده،مطابقها را غنی‏ کرده و مخالفها را هم جدا کرده است.پس ملاحظه‏ می‏فرمایید که بعد فرهنگی ایشان یکی شامل تفسیر است و دیگری شامل فلسفه که قبلا عرض کردم. البته اینها ابعاد بزرگ علمی ایشان است و ابعاد دیگری هم از نظر فرهنگ اسلامی دارد که در جای‏ خودش با مراجعه به کتابهای ایشان قابل درک‏ است.

آخرین کلامی که در بعد فرهنگی ایشان باید

عرض کنم این است که به طور کلی علما حالت ناقلهء فکر دارند،یعنی فکری را نقل می‏کنند و تلاش‏ می‏کنند بر آن فکر اشکالی بگیرند،اما در میان علما و محققین کسی که به اصطلاح پایه‏گذار یک رشته‏ مسائل و قوانین و کاشف یک سلسله مسائل فلسفی‏ باشد بسیار کم است.

اصولا خداوند نعمتهای زیادی به انسان عطا فرموده از قبیل قدرت درک و فهم یا مثلا حافظه،اما آنچه در نزد همه وجود ندارد نبوغ است،یعنی‏ اینکه کسی بتواند در علمی موجی ایجاد کند و قوانین و مسائل تازه‏ای را پایه‏گذاری کند.افرادی‏ مثل شیخ الرئیس یا صدر المتألهین یا غزالی که‏ دارای نبوع بوده و یک رشته مسائل را پایه‏گذاری‏ کرده‏اند،بسیار کم هستند.مرحوم طباطبایی در فلسفه با مرحوم سبزواری قابل مقایسه نیست چرا که‏ حکیم سبزواری ناقل افکار مرحوم ملاصدراست اما آقای طباطبایی پایه‏گذار یک رشته قوانین فلسفی‏ است که به مدد فکر عظیم خود آنها را کشف کرده‏ است.کافی است آقایان بدانند که ایشان کسی‏ است که برای اولین بار مسائل حقایق و اعتباریات را مطرح کرده و بابی برای حقایق و بابی برای‏ اعتباریات گشوده است.

ممکن است بفرمایید چرا مرحوم علامه‏ طباطبایی بر بخش معاد اسفار حاشیه ننوشتند؟

-ایشان هیچ وقت معاد را تدریس نمی‏کرد.به‏ خاطر دارم هنگامی که خدمتشان منظومه‏ می‏خواندیم،وقتی به مبحث معاد رسیدیم،درس را تعطیل کردند،البته کلیات معاد از قبیل تجرد نفس و این مسائل را گفتند.علت را هم هیچ وقت‏ بیان نکردند،فقط تنها چیزی که ما توانستیم کشف‏ کنیم این بود که مرحوم علامه طباطبایی معاد مرحوم صدر المتألهین را قبول نداشت چون با ظواهر آیات تطبیق نمی‏کرد.البته صدرالمتألهین‏ خیلی تلاش کرد بگوید معادی را که آورده عین‏ قرآن است و از قرآن استخراج شده و آیات‏ را بر آن تطبیق داد،حتی گاهی هم قید می‏کند که‏ معاد نمی‏تواند معاد متکلمین باشد چون معاد متکلمین همان دنیاست و اگر بنا بود خداوند دنیا بسازد،همینجا دنیا را ساخته و نیازی نبود در آنجا هم بسازد،با این حال معاد مرحوم آخوند با اکثر آیات قرآنی تطبیق نمی‏کند.بنده در کتاب معاد از نظر قرآن که ان شاء الله بزودی از چاپ خارج‏ می‏شود،آیات را گروه‏بندی و تقسیم کرده‏ام و آیاتی‏ را هم که مرحوم آخوند به آنها تمسک جسته، آورده‏ام.معادی را که مرحوم صدرالمتألهین گفته، در واقع نوعی معاد برزخی است،جسم،جسم‏ برزخی است،میوه،میوهء برزخی است و خلاصه یک‏ سلسله صور غیبیه هستند که ماده ندارند و فقط صورت دارند.مرحوم علامه طباطبایی این معاد را قبول نداشت و اگر بنا بود تدریس کند،ناگزیر به‏ رد تمام آن قسمت از اسفار بود به این جهت نه این‏ معاد را تدریس کرد و نه حاشیه‏ای بر آن نوشت.به‏ هر حال ما کشف نکردیم معادی را که متکلمین‏ می‏گویند،تا چه حد معاد عنصری است و ظواهر آیات با آن چقدر موافق است و چقدر مخالف،همین‏ قدر می‏دانیم که معاد صدرالمتألهین ایشان را راضی‏ و قانع نکرد و آنها را موافق نمی‏دید.

یعنی ایشان از دیدگاه فلسفی هیچ نظری به‏ معاد ندارند؟

-چرا دارد،منتها به این صورت که معاد را نهایت سیر تکاملی بشر می‏داند.

این با ظاهر آیات قرآن قابل جمع است؟

-ایشان سیر نهایی بشر را به عنوان تکامل معاد قبول دارد و معتقد است که این جهان،مقدمهء جهانی متکاملتر و بالاتر و والاتر است.اما شیوهء آنها یا به صورت مجرد محض است،عقلی است،یا به‏ صورت معاد برزخی است-که مرحوم آخوند می‏گوید-و یا اینکه همهء این مراحل را دارد.در یک‏ مرتبه مادی است،در یک مرتبه برزخی و در یک‏ مرتبه عقلانی.کسانی که اهل دقت هستند به اینجا رسیده‏اند که معاد ممکن است در آخرت دارای‏ مراتب باشد.انسان در یک مرتبه مادی باشد،در یک مرتبه تجرد برزخی داشته باشد و در یک مرتبه‏ تجرد عقلی،درک خصوصیات دیگر از کلام ایشان‏ برای ما مقدور نبود.

همان طور که جناب عالی اشاره فرمودید در تفسیر المیزان سعی شده است که هر آیه با آیهء دیگر تفسیر شود،اما از آنجا که مرحوم علامه در کنار بحث آیات،مباحث فلسفی را هم مطرح‏ کرده‏اند،عده‏ای بر این اعتقادند که تفسیر ایشان‏ بیشتر صبغهء فلسفی دارد،جناب عالی چه نظری‏ دارید؟

-وقتی کسی در علمی تخصص پیدا کرد،اگر به‏ حیطهء علم دیگری قدم بگذارد،بعید است‏ دانسته‏های قبلی خود را فراموش کند،مثلا مرحوم‏ حاج محمد حسین اصفهانی که مردی حکیم بود، وقتی وارد مسائل فقه و اصول شد،فقه و اصولش‏ رنگ فلسفی به خود گرفت.حضرت آقای‏ طباطبایی هم فردی بود متخصص در مسائل فلسفی‏ و عرفانی،و طبیعی است که به هنگام تفسیر آیات‏ هم نمی‏توانست تخصص خود را فراموش کند چون‏ خمیره و ملکهء ذهن او بود،از این گذشته قسمتی از آداب قرآن،مربوط به معارف است و در معارف‏ قرآن هم مسائل فلسفی نقش عمده‏ای دارد.ایشان‏ برای آنکه بتواند جمع بین الحقین کند،آیات را منهای مسائل فلسفی مورد بحث و تفسیر قرار می‏دهد و هنگامی هم که بخواهد صبغهء فلسفی‏ بگیرد،آنها را جدا می‏کند،بنابراین توقع اینکه‏ ایشان از مسائل فلسفی منفک بشود مشکل است. علاوه بر این،قرآن معارف والایی دارد و ایشان هم‏ در مقدمهء کتاب خود مطرح کرده است که غالبا مفسرین تحت تأثیر معلومات خود قرار گرفته‏اند و به‏ جای آنکه بر قرآن شاگردی کنند،غالبا استادی‏ کرده‏اند،و ایشان برای پرهیز از چنین اتفاقی، مسائل فلسفی را جدا کرده است.بنابراین کسانی‏ که به صبغه اعتقاد دارند،اگر منظورشان در تفسیر آیات قرآن باشد،نه این چنین نیست و در تفسیر آیات قرآن،صبغهء فلسفی نداریم،اما اگر منظورشان‏ بحثهای جداگانه باشد،بلکه در آنها هم صبغهء فلسفی‏ دارد،هم حقوقی و هم اجتماعی.

اگر یک فقیه یا یک روایی یا یک فیلسوف‏ بخواهند قرآن را تفسیر کنند،طبعا دیدگاه فقهی یا روایی یا فلسفی آنها در کارشان اثر خواهد گذاشت، می‏خواستیم ببینیم چنین تأثیری در تفسیر مرحوم‏ علامه هم وجود دارد یا خیر؟و از آنجا که دیدگاه‏ فلسفی ایشان بسیار عالی و بالا بوده و همان طور که‏ اشاره فرمودید تخصص در هر علمی در علوم دیگر هم تأثیر می‏گذارد دیدگاه فلسفی ایشان در تفسیر آیات تا چه حد مؤثر واقع شده است؟

-تا حدی بی‏تأثیر نبوده است.اما اینکه‏ می‏گوییم هر علمی در علم دیگر مؤثر است،منظور این است که در تفکر انسان تأثیر دارد،مثلا یک‏ ریاضیدان وقتی به قلمرو علم دیگری پا بگذارد، آنجا که موضوع به ریاضیات مربوط شود،تأمل‏ می‏کند و بیشتر به بحث می‏پردازد.یا کسی که‏ متخصص علم هیئت است وقتی به آیات فلکی‏ می‏رسد،تفسیر بیشتری می‏کند.وقتی کسی در علمی تخصص پیدا کرد،نمی‏تواند خودش را از چنگال آن تخصص رها کند و بدور از دانسته‏های‏ خود به مطالعه و تحقیق بپردازد.اما اینکه همهء علوم‏ با یکدیگر در ارتباط هستند و اگر در یکی از آنها تحولی ایجاد شود،امواجش تمام این اقیانوس را در برمی‏گیرد،نه این دلیل بر آن نمی‏شود.

کشف معنی و باطن قرآن،با ذهنیت مفسر ارتباط مستقیم دارد،فرضا طنطاوی با ذهنیت‏ خودش و میبدی هم در کشف الاسرار با ذهنیت‏ عرفانی خودش به سراغ آیات قرآن می‏روند،لذا به‏ دلیل همین دخالتهای ذهنی دشوار می‏توان معنی‏ قرآن را دریافت.

-این حرف قابل قبول است که ذهنیت انسان‏ در دریافت و برداشت او از قرآن تأثیر دارد،اما کسانی پیدا می‏شوند که اگر در همه جا هم نتوانند این را رعایت کنند،لااقل در بعضی جاها می‏توانند، بنابراین،چنین نیست که در همه جا مؤثر باشد،از طرف دیگر مسائلی هست که اصلا ربطی به تخصص‏ انسان ندارد مثلا آنجا که دربارهء تاریخچهء بنی‏اسرائیل بحث می‏کند که چه کردند و چه‏ نکردند،اینجا دیگر به بحثهای فلسفی نیاز ندارد. اگر بحثهای فلسفی در آیاتی مؤثر باشد،در همان‏ آیات مربوط به معارف،توحید،توحید در خالقیت، .. ادامه در لینک

آدرس اینترنتی